انقدر دور وایسادی که من هرچی دستامو بیشتر دراز میکنم خالی تر میشه.
دلم واسه تنهایی کفشهام میسوزه و قد پنجره های رو به تو اونقدر بلند شده
که من هرچه بیشتر رو نوک انگشتام می ایستم کمتر میبینمت که سیب میخوری.
کف پامو میذارم رو زمین و با تخیل های کوتاه قدم گم شدنم رو میرقصم.سازهای
گرُ گرفته ای رو سینم میخندن.از دیوار اتاقم صدای ارتعاش نبوسیدن میاد.میرم بخوابم.
شاید تو خواب بیام حوالی تو..حوالی دستات.حوالی موهات تو باد..بعد دست
کنم تو موهات.بذار دنیا هر غلطی دلش میخواد بکنه.خل بشیم..دیوونه بشیم..
بچه بشیم.عمو زنجیر باف بازی کنیم..تو زنجیرهای دیوونگیمو ببافی من موهاتو..
بعد من چشم میذارم تو برو قایم شو..من میشمارم..یک ...دو..سه.....صد تا پنجره
باز میکنم سمت تو تا پیدات کنم..
1- دلم سفر تو یه جاده میخواد که آخرش یه ابر بزرگ و قشنگ باشه..هر چی برم به ابرِ نرسم
تقه به در بهشت زد به خیالش و زل زد به قاب آیینه قدیمی و شش دقیقه مات ماند
مرد قبل از چکاندن تپانچه دست تکان داد برای هر قطاری که از هر سو میرفت.آخر ِ
همه ی "سوها" هدهد بیچاره رو به کسوف کلمه حاصل جمع حلقه های گمشده را
لب بر لب خدا جستجو میکرد.پایه های "قاف" در " گاف"های زندگی لرزید قبل از
آنکه مرد تپانچه را شلیک کند به مغزش.لبخندی زد و گفت:مرگ همیشه سر وقت
می آید؛ و به عکس مچاله شده توی دستش نگاه کرد.قدمی برداشت.با اینکه همیشه
به قدمهایش شک داشت...خلسه در خاک...مسخ زمان..خوش بینی داغ با طعم
اسپرسو؛ عادت داشت که باد نطفه بندد در تنش.به پژواک خالی چشم بدوزد و اکسیده
شود در ذرات معلق و استفراغ کند و آتش بالا بیاورد.ترک خورده بود از حجم خشک
خاکی اش.شش قدم دیگر برداشت رو به "آی آدمیان دوستتان دارم" اما فقط شش قدم
برداشت و بعد تپانچه را به مغزش شلیک کرد.
1- یه مرد با باطوم میزد به سر و صورت یه زن...
2- پاییز سبز
3- 16 آذر
سلام واسکو.حالا میفهمم همیشه دو قدم عقب تر از تو حرکت میکرده ام وقتی که توی
راهی که بارون نبود گیر می افتادیم.تو که راه می افتادی من می ایستادم.به درختایی
نگاه میکردم که حرکت میکردن انگار.نامها تو ذهنم دلمه میبستن.از یه جایی صدای
توپهای شلیک نشده می اومد.رگ درختا سفید شده بود.از رگاشون خون سبز
نمیدیدم که بیاد.تو هنوز جلوتر بودی واسکو. روی زمین دراز میکشیدم.
آسمون رو سینم می نشست انگار.احساس خفگی میکردم دنبال پنجره ای
می گشتم که بازش کنم.که نفس بکشم..داد میزدم: آهای واسکو یه وردی
بخون که مثل آب یخ خوردن باشه..مثل بالاترین دکمه ی باز پیرهن.نگام میکردی.
فکر میکردی من خوابیدم..یادته که؟ دورم قاب میکشیدی.منو توی قاب میذاشتی.
خندم می گرفت..میگفتم قاب رو وارو کن که صورتمو نبینی بعد منو تیر بارون کن.
شلیک میکردی..شکل پارچه ای میشدم که قرار بود بعدا منو توش بذارن.جسم
ویرونمو خودم جمع میکردم.تو بهم دست نمیزدی.فقط دورم میچرخیدی مثل
سرخپوستها.چند تا زن اونورتر دعا میخوندن. دعا خوندنشون عصبیم میکرد.
داد میزدم زود منو تو پارچه بپیچون لعنتی.کلاهتو میذاشتی رو صورتم.
از سوراخ کلاه به خلأ نگاه میکردم.احساس سبکی میکردم کلاهو سفت
میگرفتم که باد نبردش.زنها هنوز دعا میخوندن. نمیدونستن بخندن یا گریه کنن.
فقط میترسیدن.هیچوقت نفهمیدم از چی میترسن.فقط میدیدم که نفسهاشون
ماسیده بود ته سینشون انگار.باز سرت داد میزدم :یکم ازم فاصله بگیر..چند متر برو
اونورتر..تو که میفهمی من عاشق دریام.عاشق ناخدا خلیل که یه روز رفت به دریا
که رفت..بچه ها میگن الان زنش از شوهر جدیدش دو تا بچه داره واسکو..
من مجبورم به همه تخته هایی که توی آب میبینم- اون دورا ها- دست تکون بدم.
من با جاذبه مشکلی نداشتم ولی تو هی جیباتو میگشتی ..میگفتی صدای
پری دریایی رو گم کردم..بهت میخندیدم..میگفتم مثل پوست گوسفندی شدی
که از دماغه کشتی آویزونه.همیشه فکر میکردی من دیوونه ام.ولی من هیچوقت
فکر نکردم تو جعفر باشی واسکو.
1 -چند بار از اول تا آخر خوندم نفهمیدم یعنی چی..یعنی اصلا گفتن ِ چیز خاصی مدّ نظرم نبود
یهو زد به سرم یه نامه بنویسم به واسکو.بعد به خودم گفتم به هیچی فکر نکنم..هرچی اومد
تو ذهنم بنویسم..بی ربط باشه..گاهی معنا و مفهوم نداشتن میچسبه..
وقتی که تو خواب میمانی من در کیلومتر صفر فضا از اولاد آدمی میترسم. به آسمان نگاه میکنم
آسمانی که ماه را بلعیده انگار.در کیلومتر صفر فضا قلاده ی سگها باز است وقتی که تو صبح خواب
میمانی و جاده ها سر به سرم میگذارند.دور از چشم همه اولاد آدمی دلم برایت تنگ میشود.
بالای خواب تو مینشینم.از خودم پر میگیرم به سمت خواب تو.در راه ِ سمت ِ خوابِ تو شکل
پرنده ای که غریق ِ از من است در می آیم و آزاد از خود و رها در تو می افتم.سقوطی که
هیچ یک از اولاد آدمی مرا در کیلومتر صفر فضا هنگام سقوط ندیده است.فضای ِ خالی ِ
پر از چشمهای تو... فقط وقتی که در متن خودم می افتم شانه کم دارم..از متن من بیرون نرو.
از من سر ریز شو در کیلومتر صفر فضا.دستهای ساده ام را حتی وقتی که صبح خواب میمانی
بگیر...
مرا میرقصد کسی با رقصارقص ِ چشمهای رمیده ای که خواب ندیده اش می گریاندم.
چشمهایت آبستن آهوست.رم کن..رم کن چشم سرمه ریز ِ بارنده..دست بزن در هلهله ام.
اندوه ناگزیرم را روبنده بکش..دست بزن..دست بزن...تاوان شقاوت نسلم سنگین است آهو.
من اعتراف میکنم..اعتراف میکنم چشمهای میشی ات گرگم کرده است..چشمهایت را
مبند آهو..فرداها قاصدکی می آید..بخدا می آید..بشمار چشم آهو..تا چند بشمار..قول بده
دستانت دیگر تاخیر نکند..تاخیر دستانت گمم میکند..من به گونه های گل انداخته ات
بدهکارم.دلم در روسریت جا مانده است..بیا برایت غزل بخوانم..نسیم ها بوزند..
کلمات مشتاق ِ تو پرواز کنند..
1- عجیب نوشتنم نمی آید..
2- قدیما پاییز قشنگتر بود انگار..

